جیش , بوس , لالا ...

 

من و انتظارو کابوس تنهایی

 

من و حس اینکه هر لحظه اینجایی

 

دارم آینه ها رو گم می کنم کم کم

 

تو رو هر طرف رو می کنم می بینم

 

نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی

 

تو که لحظه لحظه حالم رو می دونی...

 

منو رها کن از این فکر تنهایی

 

تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی

 

دارم از خودم با فکر تو رد می شم

 

دارم عاشقی رو با تو بلد می شم...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٩ ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

یک نفر نیست بپرسد از من

 

که تو از پنجره عشق چه ها می خوانی ؟

 

صبح تا نیمه شب منتظری

 

همه جا می نگری

 

گاه با ماه سخن می گویی

 

گاه با رهگذران ، خبر گمشده ای می جویی!

 

راستی گمشده ات کیست ؟ کجاست ؟

 

صدفی در دریاست؟

 

نوری از روزنه فرداهاست ؟

 

یا خدایی است که از روز ازل پنهان است ؟

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٩ ۳:٠٤ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

اگر از ظلمت ره می ترسی

 

 

چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید

 

 

روشنی های تنم را که نشان سحرند، به تو خواهم بخشید.

 

 

اگر از دوری ره می ترسی،

 

 

دستهایم را که پلی رو به زمان می بندند

 

 

و به کوتاهترین فاصله من را به تو می پیوندند، به تو خواهم بخشید.

 

 

اگر از تنگی چشم دگران،

 

 

اگر از زمزمه ها،

 

 

اگر از حرف کسان می ترسی،

 

 

من جدا از دگران به تو خواهم پیوست

 

 

خویش را در تو نهان خواهم کرد.

 

 

و اگر ترس تو از خویشتن است

 

 

من تو را در تن خویش، در رگ و هستی خویش

 

 

در تمام ذره ذرات وجودم که پر از خواهش توست

 

 

محو و گم خواهم کرد.

 

 

تو بیا، که اگر آمدنت دیر شود

 

 

و اگر آمدنت قصة پوچی باشد

 

 

من تو را ای همه خوبی

 

تا دم مرگ نخواهم بخشید.

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٩ ۳:٠۳ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٩ ٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

به بزرگی آرزوهایت نیندیش ، به بزرگی کسی بیندیش که می تواند آرزوهایت را برآورده سازد.

 

با بهترین آرزوها ، التماس دعا...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٩ ٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
حالیا نقش دل ماست در آئینه ی جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
دیدی آن یار که بستیم صد امّید در او
چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی
تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
گر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
تشنه ی خون زمین است فلک، وین مه نو
کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی
منّتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد
چه ازو کاست و برمن چه فزود ای ساقی
بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان
نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
حق به دست دل من بود که در معبد عشق
سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی
این لب و جام پی گردش مِی ساخته اند
ورنه بی می ز لب و جام چه سود ای ساقی
در فرو بند که چون سایه درین خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی
...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۸ ٤:۳٧ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

 خیلی سخته!!! ولی هنوزم...!

 

دوستت دارم حتی اگه...!

میدونی تلخترین لحظات زندگی کیه؟وقتی که بفهمی عشقت عاشق یکی دیگه است.وقتیه که بفهمی تو بازیچه شدی.وقتیه که بغض تو گلوت گیرکرده باشه اما کسی رو نداشته باشی که رو شونه هاش گریه کنی.وقتیه که آسمون دلت اونقدرسیاه شده باشه که روت نشه برگردی.اونوقته که از درون داری آتش میگیری اما هیچ کس نمیفهمه.همه فکر میکنند تو بی احساسی.آتش درونت اونقدر شعله ور میشه که جرات بروز دادنشو نداری.وقتی که اون نیست آتش درونت شعله اش کمتره.باخودت مرور میکنی که وقتی دیدیش بهش چی بگی.اما وقتی میاد همه چیز رو از یاد میبری.وقتی تو چشاش نگاه میکنی سیل تنفر تو چشاش موج میزنه.اما تو انگار لال شدی.حتی نمیتونی صداش کنی.سرت رو میندازی پایین تا تنفر رو تو چشاش نخونی.این طوری بهتره.آروم سرت رو میندازی وتو جاده زندگی راه می افتی.اما تنها.خیلی سخته دل من.درکت میکنم.

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۸ ٤:۳٦ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

زمستان است!!!

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

(سرها در گریبان است)

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است

نفس ، که از گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم

منم من ، سنگ تیپاخورده رنجور

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بی گه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۸ ٤:۳٠ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

نگـــارا جسمت از جـــان آفــرید نــد

ز کفـــر زلفت ایـــمان آفـــریـــد نــد

جمـــال یوسف مصــری شنیـــــد ی

ترا خــوبی دو چنــــدان آفــریـــدنــد

ز باغ عارصـت یک گـــل بچیدیــــد

بهشت جـــاویــدان ز آن آفــرید نـــد

غباری از سر کـــوه تو بر خـــا ست

وز آن خاک آب حیـــوان آفر یدنــد

غمت خــون دل صاحبدلان ریخـت

وز آن خون لعل مــرجان آ فریدند

سراپایم فدایت باد و جــان هــــــم

که سر تا پایت از جان آ فــر ید ند

ندانم با تو یکــدم چون تــــوان بـود

که صد دیوت نگهبــا ن آ فـــر ید نـد

دمادم چنــد نوشتــــو د رد د رد ات

مــرا خود مست و حیران آ فرید ند...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۸ ٤:٢۸ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

خسته ام!

خسته‌ام از هر تحمل، دره‌های سردِ بی پل
خسته‌ام از تو که خالی، خسته از باغچه که بی گل

خسته از تکرارِ آینه، قصه‌ی خنجر و سینه
خسته از عشقی که امروز شده همبسترِ کینه

در گریزم از ترانه، از گریزی که شبانه
روبروم دیوارِ سختِ خاطرات ابلهانه

روح من زخمی ترینه، خسته از این سرزمینه
نمی‌تونه حتا رنگِ صبحِ فردا رُ ببینه

دستِ نفرین تو داره، لحظه‌هامُ می‌شماره
بغض من شبیهِ ابره، کاش بتونه که ب‌باره

من شکستم تکه تکه، من بریدم هر دقیقه
وقت شلیک گلوله‌ست، گل سرخی بر شقیقه!!


+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۸ ٤:۱٩ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()


 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد                         فریبنده زاد و فریبا بمیرد

 

شب مرگ تنها نشیند به موجی                         رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب                    که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا                              کجا عاشقی کرد آن جا بمیرد

شب مرگ از بیم آن جا شتابد                               که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم                           ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد                                  شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش واکن                             که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۸ ٤:۱٤ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری بالاتر
لیک هرگز نپسندیدم بر خویش
چون یک دلقک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشم

بی غمی درد بزرگیست که دور از ما باد........ !!!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۸ ٤:٠۸ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

ای یار ِ دیرین

دستم را بگیر و بیا کنار ِ قلب ِ من بنشین

تا بخوانم ترانۀ عاشقی را پر از اشک و اندوه

تا بگویم در گوش ِ تو این داستان ِ تلخ و حزین

آغاز ِ داستان از درگیری ِ نگاهم با نگاه ِ تو بود

روز ِ گرفتاری ِ من در آشفتگی ِ اقیانوس ِ چشمان ِ تو

من هر دم به تو نزدیک می شدم

ولی تو از هراس

هر لحظه و ثانیه پا به فرار

هرگز دلیل ِ هراست را در آغوش ِ امن ِ خود نفهمیدم

و تو هرگز دلیل ِ شکستنم را در مقابل لطافتِ خود نپرسیدی

شاید می هراسیدی چون هنوز قدرت ِ عشقت نسبت به من

توان ِ شکست ِ هراس ِ تو را نداشت

نمی دانم چرا شکستم

شاید چون لبانت می گفت آره ولی چشمانت نه

نمی دانم چرا نگفتم که در مقابلت شکستم

شاید چون از جدایی می هراسیدم

ولی اکنون فصل ِ جدایی ِ من از توست

ولی دیگر هراسی نیست

چون چیزی برای از دست دادن نیست

تو تصمیم به رفتن گرفته ای

تو می روی و از دوردست ِ نگاهم نا پیدا می شوی

من می مانم و در خلوت ِ خود گم می شوم...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۸ ٤:٠٥ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

دوست دارم تا مرز ِ عاشقی تو رو

ولی تو نداشتی معرفت، حتی یه جو

دیگه نزار سر به سرم و از جلو چشمام برو

برو و ببند پشت ِ سرت همه درها رو

دیگه بسه هرچی سوختم به پای ِ تو

دیگه یادم نمیاد حتی اسم ِ تو

فراموش کردم همه خاطرات ِ تو

هیچوقت دیگه نمی رسم فریاد ِ تو

دیگه شکست حرمت ِ عشق بین من وَ تو

ببین دیگه نمی پیچه تو گوشم صدای تو

برام حتی مهم نیست دیگه فردای ِ تو

ولی فقط جهنم ِ ،فردا، سزای ِ تو

حتی اگه خدا بفرسته بهشت تو رو

من پام و نمی زارم تو بهشتی که هستی تو

برو نمی خوام ببینم گریه تو

چون بازم می پاشم نمک به زخم ِ تو

آره زندگیم سیاه شد، لعنت به تو

ولی نه نفرین نمیکنم،درد ِ تنهایی بس ِ واسه تو

می دونی اگه حتی بگردی همه دینارو

نمی تونی پیدا کنی یکی عین ِ من رو تو

می دونی دووم نمیاری بدون ِ من ولی من آره

باید بشینی و بباری و بسوزی و بکنی آه و ناله

چون پرندۀ دل ِ من دیگه نمی خواد سمت ِ تو پرواز کنه

دعا می کنی که یه بهار من رو بیاره

ولی باید بشینی پاییز بیاد تا دل بباره

دیگه چشات هم برام حرف نداره

اگه حرفیم باشه دل دیگه باور نداره

پس دیدی؟؟همه چیز بین ِ ما تموم شده

حتی خدام بخواد بر نمی گرده باز رابطه

چون دیگه زیاد شده بین ِما فاصله

دیگه درخت ِ عشقمون بی حاصله

توی دلامون نفرین ساکنه

پس برو تا بینمون سکوت حاکمه

س.............................

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۸ ٤:٠٢ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

میوه بر شاخه شدم...

 

سنگ پاره در کف کودک...

طلسم معجزتی مگر پناه دهد از گزند خویشتن ام

                        چنین که دست تطاول به خود گشاده منم

چنان کن که مجالی اندک را درخور است

              که تبر دار واقعه را دیگر

             دست خسته به فرمان نیست...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۸ ۳:٥٤ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

...و گاهی ...همیشه...چقدر میشکنم از وقاحت او...

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران                      رفتم از کوی تو اما عقب سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی                تو بمان و دگران ، وای به حال دگران...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۸ ۳:٥٢ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۸ ۳:٤۸ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

 تنهایی ، درد بزرگی است

 

 

*  چراغ ها را خاموش کن لعنتی .. . شاید بعضی چشمها ، حوالی شانه های تو ، میهمانی از جنس بغض را به انتظار نشسته باشند

نیستی ....

آنقدر نیستی که انگار هیییییییییچوقت نبوده ای ....

من حالا نیاز دارم که باشی ... که صدام کنی ... که دستهام را بگیری ...

اما تو ... نیستی ...

آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای ....

...

هاااااااااااااه ...

می دانم ...

دل نازک شده ام ...

به تلنگری می شکنم ...

می خواهم به همان حصار سرد و بی روح خودم برگردم ...

مثل مسافر الوند پلاک ۵۷  ... تنهاااااااااااای تنها ...

انتظار زیادیست خواستنت توی این لحظه های سیاه .. ؟ 

بودنت به اندازه  یک کلمهء چند حرفی ..       ... ؟

نمی دانم ... شاید هم هست ...

کسی چه می داند ...

نمی دانم .. من هییییچ چیز نمی دام ...

فقط می دانم که دلم  می خواست باشی ...

به اندازهء یک کلمه فقط ...

از پشت تمام  این فاصله های دور حتی .... و نیستی ...

آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت  هم نبوده ای ....

آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت  هم نبوده ای ....

آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت  هم نبوده ای ....

آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت  هم نبوده ای ....

لعنتی ... دلم شکست .... 

 

کسی نیست ...

یادت هست.. هیچ کس وقت ندارد ببینت تو چه مرگت شده ... ... ... ... هاااااااااااااه !

از همه تان دلم گرفته ...

از تو ... که مرا گذاشتی و رفتی آن سر دنیاااااااااااااا ... از تو ...  که بی خبر گذاشتی رفتی ... و حالا  برای من خط و نشان برف نیامده و زمستان سرد کشیده ای ...

و از تو که .....

بی خیااااااااال ......

تمام  می شود این روزهای طووووووووووووولانی ....

تمام

می شود

این

روزهای

طولانی

...

اما .. تو باور نکن ...................

 ***

***

***

***

 از درد به خودم می پیچم...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۸ ۳:٤٥ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

یه چیزی کمه،

یه صدا،

شاید یه بو،

شاید خیلی چیزا،

شاید هیچ چیز

شاید زمان،

شاید انسان،

شاید من؟

شاید تو.

و شاید مرگ ..!!!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۸ ۳:۳٢ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

 

من ٢۶ ساله شدم...

                                        به همین سختی .... به همین بدمزگی...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۸ ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

روی درخت گردوی گس آن کلاغ پیر

صدسال لانه کرد و هزاران هزار بار

گردو از آن درخت بدزدیدو خاک کرد

هربار روی خاک

منقار خویش را  زکثافات پاک کرد

یکبار هم ندید

آن بلبل جوان غزلخوان باغ را

یا دید و حس نکرد

آن روح عاشقانه ی دور از کلاغ را

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٧ ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

بیا تا عاشقی از سر بگیریم

جهان خاک را در زر بگیریم

بیا تا نو بهار عشق باشیم

نسیم از مشک و از عنبر بگیریم...

مولانا جلالدین محمد بلخی

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٧ ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

ایستاده در باد

شاخه لاغر بیدی کوتاه

بر تنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه

بر سر مزرعه افتاده بلند

سایه اش سرد و سیاه

نه نگاهش را چشم

نه کلاهش را پشم

سایه امن کلاهش اما

لانه پیر کلاغی است که با قال و مقال

قار قار از ته دل می خواند

آنکه می ترسد

                    می ترساند...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٧ ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

خسته و در انتظار

گاه رفتن را باور نمی کنیم

                                  گاه دیر می رسیم

و تنها که شدیم می بینیم

                                  همیشه تنها بودیم

دل ساده ما می چرخد

زمان که می گذرد

عقل ما می خندد

                     مهربان باشیم

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٧ ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٧ ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

eshgh_love_tifooses

عشق را وقتی احساس کردم که دیدم : یک کودک آبنبات خودش را در آب شور دریا می زد و می خواست آن را شیرین کند...


+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٧ ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

حالیا  عشوه عشق تو ز بنیادم برد
 تا دگر باره حکیمانه چه بنیاد کند

http://topphoto.persiangig.com/photoart/bbesa.jpg

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٧ ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

www.tifooses.coo.ir     

عشق یعنی سوز نی ، آه شبان

 

                                    عشق یعنی معنی رنگین کمان  

 

عشق یعنی شاعری دل سوخته

 

                                    عشق یعنی آتشی افروخته

 

عشق یعنی با گلی گفتن سخن

 

                                    عشق یعنی خون لاله بر چمن

 

عشق یعنی دیده بر در دوختن 

 

                                    عشق یعنی در فراقش سوختن 

 

عشق یعنی یک تیمّم، یک نماز

 

                                    عشق یعنی عالمی راز و نیاز

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٧ ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

گاهی می اندیشم که عشق ناشنواست

و زمانی می گویم که نابیناست

ورنه چگونه ممکن بود

معشوقه

که او را چنین می پرستم / مرا بدین سان تحقیر کند

و عشقم را دور افکند ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٧ ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

پرواز کن ! پرواز کن ! بال کوچک

دوست داشتنی من / پرستوی من

دوردستها برو / با ارامش برو

بله اینجا کسی نیست که از تو مراقبت کند

به اسمانها بپیوند

ما و زمین را بحال خود واگذار و برو نازنین !

رخت بدبختی را برکن

دنیایت را عوض کن

پرواز کن ! پرواز کن خواهر کوچک

فرشته من پرواز کن/ درد من

از قفس رها شو و ما را ترک کن

تا اینکه رنجهایت فروکش کندنازنین

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٧ ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

در جلسه امتحان عشق

 

من مانده ام و یک برگه سفید !

یک دنیا حرف نا گفتنی

و یک بغل تنهایی و دلتنگی ...

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود !

در این سکوت بغض آلود

قطره کوچکی هوس سرسر بازی می کند !

و برگه سفیدم

عاشقانه قطره را به آغوش می کشد !

عشق تو نوشتنی نیست ...

در برگه ام ، کنار آن قطره

یک قلب کوچک می کشم !

وقت تمام است .

برگه ها بالا ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٧ ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

tifooses.coo.ir

مهربانم

 

نمی دانم چه بگویم ،چه بگویم از زمانی که نبودنت برایم عذاب آور است.

دوست دارم در کنارم باشی و بودنت را از اعماق وجودم حس کنم ،

دوست دارم برایت بمانم تا هر زمانی که تو بخواهی ....

می خواهم برایت گل گلدانی باشم که با گفتن حرفهایت و سوز دلت این گل را آبیاری کنی

دوست دارم حقیقت زندگیت باشم و ویرانه های دلت را به کاخی رویایی تبدیل سازم

 و خود ویرانگر رویاهای پوچ و بی ارزشت باشم.......

من با هر تار و پودم عاشقانه تو را می جویم و با گرمی نفسهایم به تو می گویم

که ای نازنینم دوستت دارم پس بیا و قلبم را بشکاف و محبت بی دریغ مرا از آن خود کن

چرا که محبت من پاک و بی آلایش است

سکان غم و تنهایی را رها کن و در کنارم پهلو بگیر

 تا بتوانی از جزیره ی سبز و پر طراوت عشق من لذت ببری ....کوله بار سرد و طاقت فرسای

خود را بدست زمستان سهمگین بسپار و به سوی بهار پر گل و با طراوت من کوچ کن

تاریکی قلبت را با نور تند عشقم آفتابی خواهم کرد ..

جاده ها ی نا امیدی را برایت پاک خواهم کرد

و جوی خشکیده ی قلبت را از شراب ناب عشق جاری خواهم ساخت

خدایا ،می خواهم که خود نیز فاتح این قلب یخی باشم و آن را از تیرگیها رها سازم

می خواهم که نگاه خسته اش را خریدار باشم و دل شکسته اش را مرهمی....

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٧ ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

tifooses.coo.ir

عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر ، واگذاری آب را بر تشنه‌تر! ...

 عشق را دیدی خودت را خاک کن! سینه‌ات را در حضورش چاک کن! ...

 عشق یعنی ظاهر باطن نما! باطنی آکنده از نور خدا! ...

عشق یعنی آن‌چنان در نیستی ، تا که معشوقت نداند کیستی! ...

عشق یعنی ذهن زیباآفرین آسمانی کردن ِ روی زمین! ...

 عشق گوید مست شو گر عاقلی از شراب غیر انگوری ولی! ...

 هر که با عشق آشنا شد ، مست شد! وارد یک راه بی بن‌بست شد! ...

 هر کجا عشق آید و ساکن شود ، هر چه ناممکن بوَد ، ممکن شود! ...

در جهان هر کار خوب و ماندنی‌ست ، ردّپای عشق در او دیدنی‌ست! ...

عشق یعنی شور هستی در کلام! عشق یعنی شعر ، مستی ، والسلام! ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٧ ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

دوستت دارم به زبانهای مختلف | عمومی

I Love You

 "

 

 

 

 

 

به زبان یونانی :           S'ayapo philo Su

 

"

به زبان روسی :           Ya vas liubli

 

"

به زبان پرتقالی :          Amo - te

 

"

به زبان فارسی :           Dooset Daram

 

"

به زبان آلمانی :            Ich liebe dich

 

"

به زبان اسپانیایی :        Te quiero

 

"

به زبان سوئدی :           Jag a Iskan dig

 

"

به زبان هندی :             Mai tujhe pyaar kartha ho

 

"

به زبان فرانسه :           Je t'aime

 

"

به زبان ارمنی :             Jiroum em kez

 

"

به زبان انگلیسی :          I Love You

 

"

به زبان ترکی :              Seni seviyo rum

 

"

به زبان دانمارکی :          Jeg elsker dig

 

"

به زبان چینی :              Mi tuzya var ruem karata

 

"

به زبان سوئیسی :          Cha'ha di ga''rn

 

"

به زبان برزیلی :           Eu te arno

 

"

به زبان هلندی :        Ik hou van jou   

 

"

به زبان عربی :             Ohebbak

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٧ ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

در خانه شان نرگس

تنهای تنها بود

یک عالمه گنجشک

مهمان گل ها بود

 

گنجشک زیبائی

مهمان نرگس شد

او را کمی خنداند

با جیک وجیک خود

 

زهرا برای او

یک مشت ارزن برد

با اشتهائی خوب

گنجشک آن را خورد

 

با جیک وجیک خود

از او تشکر کرد

رفت و دل او را

از غصه ها پر کرد ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٧ ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

یه عمری جون کندم و آخر هیچی

گور و کفن دوندگی نمیخواست

زندگی حتی یه قدم نمیشد

پس چرا اینجا اینهمه جای پاست...؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٤ ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

من که آبستن یک بغض فروخورده صد ساله بی عنوانم
در شب یائسه فارغ شده ام
مرده ام زار نگریید بر این جسمک سرد
بارور گشته از آن چشم سیاهم که شبی
دل تنهایم را با خود برد
وسحر پیشتر از هر خورشید به غروبی ابدی رفت و غمش
در سر انگشت قلم جاری شد
 و من از خویشتن بی خویشم
 مرده ام
خنده کنید
گوییا پیشتر از فاجعه مرگ غزل
من هم عاشق شده ام !....

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٤ ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

نمیخواهم من از دیوارهای کاغذی مآمن
نمی خواهم نه از چوب و نه حتی سنگ
نمیخواهم
نه همدست و نه هم آهنگ
تمام راه را تنها سفر کردم
نمیخواهم تو را با چهره ای در چارچوبی تنگ
من این قاب خیالی را نمیخواهم بیاویزم به دیوار شب و کابوس و تنهایی
تو را کابوس وار ای بخت می ترسم
تو خود را بر من این تنهای خاطر تنگ عاشق کن
تو خود را بر من این ....!!!؟

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٤ ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

زمانی که حتی بانوی زمین گوشواره های دیانت را آویز زیباییش نکرد
چگونه به تو دل خوش کنم ای ناقوس

که بی خبر مرده ای از سایه های کوتاه شده
و قلبهای خفته در خوناب فراموشی

چگونه دوست بدارمت
چگونه عاشق چیزی شوم که چیزی نیست

چگونه دل به تباهی سایه بسپارم

؟؟؟؟؟
!!!!!!!!!!!!
........................؟!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٤ ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

نو بهارا
 چه بیگاه رسیدی ...
و من چه شاد و نا شاد
نارس میوه عشقم را گاز میزنم
عجبا که ویارم عشق است و جنون میزایم
انگار بیست و اندی سال است که نطفه ای بی رمق را در رحمی نابارور تحمل کرده ام
انگار فردا که برسد
یا کمی پیش از رسیدن فردا
بارم را بر زمین خواهم گذاشت
چه خوشبخت و نا کام
سیب سرخ جوانیم را قاچ میزنم
تا نیم به تو ببخشم
و نیم به او
او که ....
نو بهارا
تمامی محال را در آغوش میکشم و مادرانه به او شیر میدهم تا به افسانه دلدادگیم خوابش کنم
لا لا لا
لا لا لا
محال را به محال بسپار که مرا به خیال دل خوشتر ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٤ ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

مجموعه ای برهم ریخته شده ام دوباره
مجموعه ای از نیمه تمام ها
همه قولهای وفا نکرده
قرارهای فراموش شده
فردا اانجام می دهم، فردا شروع می کنم، فردا ...
فردایی که هرگز امروز نخواهد شد
نمی توانم افکار پراکنده ام را جمع کنم
آشفته های ذهنم را سرو سامانی نیست
حتی خواب هایم هم پریشان شده اند
نه، امشب نمی توانم فکر کنم
فردا فکر خواهم کرد!...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٢ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

دیر می شود گاهی،
اگر انتظارت را آنجا که هنوز امیدی هست، نشنوی
نا امید که شدی، دیگر پایان انتظار خوشحالت نخواهد کرد
دیر می شود گاهی،
اگر حاصل تلاشت را آنجا که باید، نگیری
خسته که شدی، بهترین پاسخ ها شادت نخواهند کرد
آنقدر منتظر مانده ای که لذت رسیدن فراموشت می شود
آنقدرخسته ای که دیگر توانی برای شادمانی نداری
احساس می میرد، گاهی وقتی دیر می شود
رمقی باقی نمی ماند،
برق نگاه می پرد،
آتش اشتیاق خاموش می شود، گاهی وقتی دیر می شود
گاهی که دیر می شود، حتی دل تپیدن از یاد می برد
دیر که می شود گاهی ...
نگذاریم دیر شود ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٢ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

باور نمی کردم انقدر سخت باشد
رفتنش را می گویم،
نه، نبودنش را می گویم
جایش بسیار خالیست
عمر سفرش را می دانم این بار
کوتاه است، خیلی کوتاه
اما باز هم دلم می گیرد
خانه غریب می شود بی حضورش
سرد و تاریک
دوباره پی گم شده ای می گردم
پی حضور گرم و مطمئنش
پی بوی تنش که به من نوید بودنش را می داد
پی نگاه پرحکایتش
پی آرامشی که گویی با هیچ جنگی بر هم نمی ریخت
پیدا می شود این بار، خیلی زود
اما ...
جایش بسیار خالیست...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٢ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

وقتی چیزی برای از دست دادن ندارم قوی می شوم
سعی کرده بودم خودم باشم اما با ترس همراه بود، با احتیاط
می خواستم داشته باشم، می ترسیدم از دست بدهم، و از دست دادم
حالا قوی تر خودم هستم، چون تمایلی برای داشتن ندارم و نه ترس از دست دادن
و دارم!
کاش می شد وقتی می خواهم داشته باشم بی ترس بازی کنم، برایم مهم نباشد،
بی احتیاط شوم و قوی، پررو و مهاجم
نه نگران شکاندن و نه شکسته شدن
گاهی باید شکست تا بدست آورد...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٢ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

بیزار شدم از جماعتشان
بیزارم کردند
افسوس که انتخابم از این پس جمع بیگانگان خواهد بود
آنها بهتر مرا می پذیرند
حضورم را می شناسند
فاصله ام را می فهمند
با آنها امنم
خودشان هستند بی نیاز از ماسک های تظاهر
بی نیاز از صورت های غرور و چهره های دروغ
بی نیاز از رفتار های تصنع،
با آنها آسوده ام
اما افسوس،
افسوس که خود باید از خودی بیگانه شوم...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٢ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

نمی دونم چرا دیگه نمی تونم بنویسم
بر خلاف همیشه هیچ تمایلی برای نوشتن ندارم
شاید هم به نوعی ازش فرار می کنم
انگار از افشا کردن درونم فرار می کنم
شاید هم از خودم!
می دونم اگه شروع به نوشتن کنم خودمو زیر سوال می برم
که چرا از خودم غافل شدم
از خودم گم شدم
چه اتفاقی برای اون آدم مثبت پر از امید افتاد؟!
اون همه ایمان کجا رفت؟
اون همه اعتماد کجا پنهان شد؟
ایمان به خواستن و بدست اوردن
اعتماد به جهان هستی و خوان گسترده طبیعت
...
از خودم دور شدم
فقط روی زمینم
درگیر روزمرگی زندگی
اسیر به اسارت کشیدن اسب سرکش خواسته ها و نیازها
باید رها کنم
اسب رو، خودم رو،‌ زندگی رو
باید از زمین دور شم،‌ برم بالا و بالا تر
سنگینم
باید دوباره سبک شم
به سبکی ابر
باید دوباره روشن شم
به روشنایی بارون
و رها
به رهایی فردا ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٢ ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

به آرامی وزش نسیم میان شاخه های در هم پیچیده بوته گل سرخ
به نرمی نوازش باد بر گیسوی اقاقیا
به لطافت گذر بهار بر دشت شقایقهای وحشی
به همگونی آواز قناری با سکوت کوهسار
به همرنگی آسمان غروب با دل تنگ غربت نشین بی منزل
به شتاب گذر نور از روزنه تنگ نا امیدی
به زیبایی رنگین کمان
به شگفتی حضور ثانیه ها
به بیداری پرواز
به خواب فرود
با عشق
بی حسرت
گذشت ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٢ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

انگار تنها کسیم که موندم، و هم تنها کسی که خواهد موند
چرا من به دنبال رویاهام نرفتم؟
چرا نمی رم؟
چه چیزی منو پایبند کرده؟ چرا بقیه پایبندش نیستند؟
هنوز هم رویاهای بزرگ دارم،‌ حتی بزرگتر از گذشته،‌ فقط با گذشته فرق دارند
اما ...
حس می کنم این فقط منم که موندم،‌ منم که می مونم
اینم یک انتخابه، کسی مجبورم نکرده
اما غیر از این برام غیر ممکنه
نمیدونم چطور برای بقیه ممکن شده؟!
ولی دوست ندارم تنها باقی مونده باشم
تنها کسی که مونده و میمونه
دوست ندارم فکر کنن نمیتونم برم
دوست ندارم موندنم عادت شه
دوست دارم بدونن انتخاب کردم که بمونم
می تونستم برم، مثل بقیه که رفتن، ‌اما موندم و می مونم چون می خوام که بمونم
از سر نا چاری نیست موندنم
یا از سر اجبار
انتخاب کردم که بمونم
نه مثل بقیه
اما دوست ندارم تنها موندگار باشم
تنها باز مانده
دوست ندارم ...
شاید منم باید برم!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٢ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

گاهی به همه چیز شک می کنم
حتی به انتخابم
گاهی از همه چیز می ترسم
حتی از نزدیکترینهام
گاهی احساس خطر می کنم، انگار همه چیز تهدیدم می کنه
حتی امن ترینها
احساس نا امنی، تنهایی، ترس
انگار من موندم و خودم
نه کسی دنیای منو می فهمه
نه من به دنیای بقیه راه دارم
سخت میشه گاهی فهمید چیزهایی رو که انتظار دارند بفهمی
و سخت میشه فهموند چیزهایی رو که دوست داری بقیه بفهمند
ارزشهایی که برای بقیه بی ارزشند
باورهایی که مفهومی براشون ندارند
و سخت میشه وارد دنیای بی باوریها شد،‌ دنیایی که توش هیچ چیز ارزش نیست
دنیای آزاد
من اما هنوز دنیای محدود خودمو ترجیح میدم
تو این دنیا امن ترم،‌ دنیای من دنیای شناخته شده باورهامه،‌ ارزشها و پایبندیها
دنیای من شاید آزاد نباشه،‌ اما تهدید کننده نیست، امنه و آرام
...
من می ترسم
بگذار تو همین دنیام بمونم !

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٢ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

خوابیده بود، آرام
زیر انبوهی از گلهای پژمرده
هنوز سنگی روی مزارش نبود، اما نام آشنایش در گوشه ای از خاک تازه زیرو رو شده دیده می شد
آسمان نیمه ابری بود و باغ در سکو ت و آرامشی حزین خوابیده
هر از گاهی قطره بارانی بود که با قطره اشکها یکی می شد
سرزمین دیگری بود این باغ ...
دوراز هیاهوی زندگی،‌ فارغ از جنجال خواستن،‌ رها از تقلای روزمرگی
همه جا غبار آرامش بود و سکون مه
وادی مرگ بود اما هدیه اش زندگی
و او مهمان ماندگار این باغ شده بود
امروز رفتنش را باور کردم
امروز بودنش را فهمیدم
همیشه هست
همیشه خواهد بود
روحش شاد ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٢ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

لحظه ای در آسمان فراخ رویاها
لحظه ای دیگر در حصار تنگ واقعیتها
اما هنوز هستم ...
گاه به روشنی امید و شیرینی هستی
گاهی دیگر به تاریکی باختن و تلخی خاطره ها
اما هنوز هستم ...
گذری در دیار آشنای مهربانیها
درنگی در سرزمین غریب فراموشیها
اما هنوز هستم ...
با همه وجودم گاهی
از خود بی خود شده زمانی
اما هنوز هستم ...
مملو از بودن گاه
خسته از هستی گاهی دیگر
اما هنوز هستم ...
با همه بی هستیم
هنوز هستم ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٢ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

زیر رخوت تب آلوده خواب
سنگین از سودازدگی
خسته از مرارت روز
رنجور از بی عدالتی خورشید
پشت همه ناباوریها
در پس همه نا امیدیها
با همه دردها و رنجها
تنها من و تو می مانیم
من و تو و شب
یکی شده با شب
هم آغوش شب
من و تو، به رنگ شب
همراه می شویم با کاروان سرگردان ستاره ها
می پیوندیم به ماه
می رویم تا فرمانروایی بی قلمرو رویاها
تنها من و تو
من و تو و شب
من و تو، به رنک شب ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٢ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

بی سایه شدم دوباره
سایه ام بار سفر بست و رفت
رفت به سرزمین دوری
به باغ خشکیده تنهایی
به دیار آشنای انتظار

و عقربه های ساعت دوباره از کار افتادند
به دنبال ثانیه ها نمیدوم دیگر
زمان خود از حرکت باز ایستاده است

و باز من ماندم و سردی خاطره ها
من و تلخی لحظه های بی فردا

باد هم از وزیدن ایستاد
او رفته است
به تندی باد
به سبکی سایه...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٢ ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

نوای آهنگین قطره های باران است روی شیروانی اتاقم
بوی لطیف نم باران
شمعهایم می سوزند
و من همچنان در جدال با افکارم
نه هیچ چیز گشاینده این پیچیدگی نیست جز خود ما
بگذار خود داروگر درد خود باشیم
مرهم زخم
بگذارخود حلال همه حل نشده ها باشیم
گشاینده همه گره های بسته
بگذار باران امشب بشوید و با خود ببرد هر چه کدورت است در ابن دل خسته
هر چه دلخوری و هر چه دل آزردگیست در این خاطر آزرده
بگذار جز زلال آب و آبی آسمان چیزی باقی نماند
بگذار با باران یکی شویم امشب
با َعشق ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٢ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

قلب من زندان است

نقب در نقب فروبسته به هم

غنچه ای سا خته از آهن سر خ

قلب من قفل بزرگی است ز خون

داغ گاهیست دلم

غیرت، آنجا مجروح

بی گنا هی مصلوب

وشجاعت در آن سیلی خور

قفل گاهیست شقایق هارا

زخمهارا ورم آورده دلم

پای تا سر همه قلبم، قلبم

می تپم ، می تابم ، می تو مم

ای گلا بی کبود !

ای حباب تاریک !

چه هواها که سر داری در این خفقان

نه کلیدی جادو

که در قلعه فر یاد بدان بگشایم

نه چراغی پیدا

که من این کوه سیه چال به کس بنما یم

نهر خون جاری از آن است و جز بستر خون

راه بر قلبم نیست

قلب من قاره مد فو نیست

آرزو ها اندر آن شعبی آدمگون

عشق ،بی عطر ،گدا

خشم بی دندان ، پیمان در خویش

کینه بی حر به ،سر در کف ، گم

بیم در اوج ،عقا بیست عبوس

آه قلبم ، چه چه هراسا نی امروز

پشت دیوار دلم

آسما نی است چو نیلو فر سبز

بال پرواز در آن همهمه ساز

آفتابش خندان

کهکشا نش شت روشن در شب

ای جدار عبث ای یاوه خصار !

من چه نز دیک و چه دورم از نور

همه شب بر می آید از این شب

آه آزادی

وطنم قلب من است

قلب من زند انیست

 

سلا می دوباره بر زند ه رود، وقتی از عشق بنویسیدآن وقت زیبـــا  هم بنویسید

 دیگــــر چه فر ق می کند که ما با شیم یانبا شیم،سخاوتمند است آنکه مرادر

شکوه آن لحظه ها شر یک کند،و چه بی مقدارآنکه فقط برای دل خود بنویسد و

بی خــــداحا فظی رود،برای یکدیگر از عشق بسا رایید برای لحظه ای هم که شده

بیا ییدمـــــــا شویم و دیگر مـــــــن نبا شیم ...........یا حق

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٢ ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

              

                توی جهنم میبینمت آخه ما هر دو جهنمی هستیم

              

                تو به جرم اینکه دل منو دزدیدی و من به این

                   جرم که تو را بجای خدا پرستیدم !...

 

 

 

     این جهان پر از صدای پای مردمیست

                              

                               که همچنان که تو را می بوسند

                                                    

                                                    در ذهن خود طناب دار تو رو می بافند

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۱ ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 اگه خواستی قلبمو هدیه میکنم بهت تا با خنجر بی مهری پارش کنی

 

اگه خواستی دلمو فرش زیر پات می کنم تا بتونی از رو دلم عبور کنی

 

اگه خواستی عروسکت می شم که هر وقت از من خسته شدی بتونی کنارم بزاری

 

اگه خواستی می تونم بازیچه دستت بشم که هر وقت خواستی دیگه به من نگاه

 

نکنی . ولی یه چیز از تو می خوام ، می خوام که دوستم داشته باشی . چون

 

دوسطت دارم نازنینم

 

 

 

 

 

 

                                  

                        کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد

                    

                                 

                    یادم باشه حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

 

                        نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

 

                           راهی نروم که بیراهه باشد

 

                       خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

 

                     یادمان باشد که روزوروزگار خوش است

 

                        همه چیز بر وفق مراد است و خوب

 

                                        تنها ...

 

                                 دل ما دل نیست...

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۱ ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

    کاش هرگزبه این

دنیا نیامده بودم و

حال که آمده ام کاش

زودترمرگم فرا رسد

  آخرچگونه می توان در

 

                          این دنیا زندگی کرد؟            و دروغ  گرفته

                      دنیایی که درآن آدمها                  دنیایی که در آن

                   روزی چندین وچندین                       دروغ  یک عادت ،

                بارAshegh می شوند!                         بی وفایی یک قانون و

            دنیایی که درآن Eshgh                              Del شکستن سنت است

                                   

را تنها در ویترین

 کتابفروشی ها میتوان

 یافت دنیایی که درآن

 محبت و صداقت مرده

      وجای آنها را بی وفایی      

 

 

               دنیایی که در آن Eshgh را باید به بهاء خرید

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۱ ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

            

                 ساحل بهونه ای است تا هرزگاهی بغض هایم را درخلوت

                    آن درپناه صخره ها ، روی شن های نرم  و درهیجان

                      موجها خالی کنم وبگویم دریا دوست داشتنی است

                           مثل مادرم وسخاوتمندهمانند پدرم ، انگاری

                               دریا هم  چون من مجنون  و شیداست

                           افسوس که نمیدانم اودرفراق کی این همه 

                         ناله می کند و سرش را به صخرها میکوبد،آه

                      و زاری می کند ؟ دریا را دوست  دارم  زیرا هرگاه

                   تو نیستی ، شانه اش پناهگاه اشکهای من است  .......

             

NININO

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۱ ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

دیروز

  یک سال تمام

 در جست و جویت بودم

 اما تو بر لب هایم خفته بودی

 بعد، اشتباها

 لب هایم را به بهار دوختم

 چشم هایم را به باران

 قلبم را به گل

  و تو

 با سپیده ی صبح

 شبنم شدی و به درونم غلتیدی

 تا گلی که در اعماق قلبم بود

 پژمرده نشود  ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۱ ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

خیال می کردم حرف هام شنیدنی ست باور کردنی ست.

اما فهمیدم می خواستی آنقدر خیره نگات کنم تا دوست دارمت را که نمی گویی

در ممنوعه ی نگات متوقفم نکند.

وبعد از آنگاه

چنان خیره ببینمت که باور کنم چقدر باور نکردی که  هنوز هم دوستت دارم

ساده و بی آلایش . . .

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۱ ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

خوابت را که با من قسمت می کنی  سهم مرا بیش تر بده

تا هر چه را که دیده ای با همان زندگی کنم

شب ها همگی باید از اتفاق چیزی کم نداشته باشند

مگر باز هم از سهم من کم گذاشته  باشی . . .

هر چه تو زیبا تر می شوی از تو دور می شوم

هر چقدر از تو دور  می شوم تو زیبا تر می شوی

همین که به هر شکل زیبایی در این فکر افتادم تا پشت شیشه ها به تماشایت بنشینم .

مگر باز هم از سهم من کم گذاشته باشی

مثل هیچکس نیستی . . .

مثل هیچکس . . .

نیستی . . .

چه فرقی می کند در میان باد ایستاده باشی یا در خیال آیینه ببینمت

موهایت را کنار بزن از روی پیشانی تا چشمهایت را هنوز هم باور کنم

و هر چه دلم می خواهد با تو سخن بگویم . . .

مگر باز هم از سهم من کم گذاشته  باشی . . .

رنگین کمان را از روی چشمهات دیدم

ظهر بود و هر چه دست دراز می کردم به تو نمی رسیدم . . .

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۱ ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

این چه اعتمادی ست که به تو کردم

به این چشمهایت هیچوقت نباید اعتماد کرد

تو را به چشمهایم می کشانی و از گذشته باز میگری

از کلاف سر در گم که هر چه گره میخورد به تو نزدیک تر نمی شوم

درست وقتی چشمم را می بندم

دیگر زیبای تو را نمیبینم

من را به بهانه ای روتوش می کنی و همه چیز را فراموش . . .

این چه اعتمادی ست . . .

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۱ ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

تو با صدای گرفته نیز از آن سوی خط  ، نشان بعدی مرا نمی دانی در فاصله گشت و برگشت

گوشی را می گذارم نمی توانم جوابت را بدهم

که هنوز هم  باورم نمی کنم حضور تو را  ، حالا دیگر از چهار راه خیلی گذشته ام

که سر در میان دو دست  تو  می گیرم  ، فاصله ات را از آن سوی خط اندازه می گیرم 

بر می خیزم با زیر آستین گریه ام را پاک می کنم و با لبخندی میبینم که فاصله من و تو در آن سوی خط

چیزی بیش از یک پلک زدن چشمهایت نیست .

که از همه ی چهار راه های ساعتی

فراموش می شوم . . .

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۱ ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

شب تولدت

چه غروب غم انگیزی!!

چقدر سخته تو شب تولدت تنها باشی

چقدر سخته تو  توی  شب تولدت  به جای فوت کردن شمعهای تولدت  به آسمون نگاه کنی  و آه بکشی  

نفرین نفرین نفرین  . . .

بر آن کس که شب میلادتو  را از من گرفت  و من با چشمانی اشک آلود زبانی ناتوان

و قلبی مالامال از درد سکوت میکنم . فقط سکوت تا خدا تاوان قلب شکسته من و اشکهای شب تولدت  را از آان که مرا تنها گذاشت بگیرد.

 

تولدت مبارک.(h عزیزم )

تولدت مبارک.(h عزیزم )

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۱ ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته زورقِ به گل نشسته‌ای ست زندگی؟

در این خرابِ ریخته

که رنگِ عاقبت ازو گریخته

به بن رسیده راهِ بسته‌ای‌ست زندگی!

چه سهمناک بود سیلِ حادثه

زمین و آسمان زهم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب در کبودِ دره‌های آب غرق شد

هوا بد است

تو با کدام باد میروی؟

چه ابرِ تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم

دلِ تو وا نمی‌شود

تو از هزاره‌هایِ دور آمدی

درین درازنایِ خون فشان

به هر قدم نشانِ نقشِ پایِ توست

درین درشتناکِ دیولاخ

ز هر طرف طنینِ گام‌های ره‌ گشای توست

بلند و پستِ این گشاده دامگاهِ ننگ و نام

به خون نوشته نامه‌ی وفای توست

به گوشِ بیستون هنوز

صدایِ تیشه‌های توست

چه تازیانه‌ها که با تنِ تو تابِ عشق آزمود

چه دارها که از تو گشت سربلند

زهی شکوهِ قامتِ بلندِ عشق

که استوار ماند در هجومِ هر گزند

نگاه کن

هنوز آن بلندِ دور

آن سپیده آن شکوفه زارِ انفجارِ نور

کهربای آرزوست

سپیده‌ای که جانِ آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن

سِزد اگر هزار بار

بیفتی از نشیبِ راه و باز

رو نهی بدان راز

چه فکر می‌کنی؟

جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای ست

که سروِ راست هم درو شکسته می نمایدت

چنان نشسته کوه در کمینِ دره‌هایِ این غروبِ تنگ

که راه بسته می‌نمایدت

زمانِ بی کرانه را

تو با شمارِ گامِ عمرِ ما مسنج

به پای او دمی ست این درنگِ درد و رنج

به سانِ رود

که در نشیبِ دره سر به سنگ می‌زند

رونده باش

امیدِ هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۱ ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو
یک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی که ز عشق تو چه شد خاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۱ ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

 

 

چشمانم خیس است دستانم می لرزد به تو خیره می شوم و تو آرام تر از همیشه نگاهم

میکنی بی آنکه چیزی بگویی و من خیره به چشمانت.

چشمانت تنها چیزی است که از عکس پاره شده ات در دستانم به جا مانده.

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۱ ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

از روزی که آبی، سیاه شد
سپید، سیاه شد
سیاه، سیاه شد!

برای تو می نگارم،
از پشت همین دریچه های سیاه
از پشت همین شیشه های مه گرفته ی شب
از پشت سکوت وهم انگیز یک زندگی

و از تکه تکه شدن یک روح
با تو سخن می گویم!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

ای عزیز جان من!

من برای مرگ خود یک بهانه می‌خواهم ... یک بهانه پوچ عاشقانه می‌خواهم!

از غمی که می‌دانی با تو بودنم مرگ است و بی تو بودنم هرگز!

گر بهانه این باشد، من بهانه می‌گیرم ...

عاشقانه می‌میرم!

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

شبهایم 

    تنها و پی در پی در گذرند

          و من هنوز

               از خاطره لحظه هایی که تو را با خود داشت

                                                                   چراغانم... !

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

وقتی دیگه بهانه‌ای برای ماندن نباشه، ... وقتی دیگه ریشه اعتمادت خشک شد، ... وقتی دیدی هر کسی به نوعی تو رو به بازی گرفت و به ریشت خندید، ... وقتی دیگه نتونی نفس بکشی، ... وقتی قفسه سینه‌ات چنان ناتوان بشه که برای تحمل وزنه ی هر نفس، به جان کندن بیفته، ... وقتی ایمان پیدا کنی که حتی یک نفس برای تو کشیده نمی‌شه، وقتی تنها امیدت رو تو کیسه توکل به خدات بریزی و یکسال با خودت از این مطب به اون مطب به دوش بکشی و بعد یکباره با نظر آخرین پزشک، آخرین پناه، از دستش بدی، ... وقتی بدونی زندگی و آدمهاش چقدر پوچ، خنده‌دار، مشمئزکننده و فناپذیرند، ... وقتی دیگه نخوای زندگی رو، آدمها رو ... هیچکس رو ... وقتی حتی نخوای کسی زیر تابوت بی‌کسی‌ات رو بگیره... اونوقت تصمیم می‌گیری کوچ کنی!

 

بری به جایی که اگر ماندی، خودت باشی و خودت ... و اگر نماندی، باز خودت باشی و خودت!

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰!!!

آخرین حرفم  با تو

 

آسمان ترک خورده

آینه شکسته

و طپش‌های هراسناک

در فاصله میان درد و مرگ

اینست تصویری روشن از دنیای تاریک من

ضجه من همه برای گریز از درد بود

در فاصله تاریکی و سرما

من در دردناکترین شبها

تو را به دعایی نا ممکن طلب کرده بودم

در هیچستانی که نه نور بود و نه گرما

من دستان و اطمینان تو را طلب کرده بودم

من خدا را به تو طلب کرده بودم

اما اینک فواره خونی که از آسمان یقین دلم جاریست

و صدای ناله‌های دعا ....

من ایمانم را از دست داده ام

من دعا را از دست داده ام

من عشق را از دست داده ام

در خلائی که نه نور هست و نه گرما

من خدا را نیز از دست داده ام

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

آن هنگام که سیاهی شب

 

در وجودمان به تجلی نشست

 

و سر بر سینه لرزانم نهادی

 

جدایی برایم معنا نداشت

 

و گمان می کردم

 

تا ابد فرصت دارم

 

برای راز و نیاز با چشمانت

 

و سرودن قصه دل تنگی ام

 

اما اینک

 

در پر پیچ وخم ترین راهها

 

گورستانی خواهم یافت

 

تا دل بستگی ام را به او سپارم

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

 

 انگار دل تنگم.دل تنگ واسه خیلی چیزا

واسه رد شدن خیلی از ثانیه ها

واسه یه دنیای آبی وخیالی کوچیک

واسه گنجشک کوچولوی قصه

واسه گم کردن برق چشمام

واسه نجواهای قشنگ زیر درختای بلند یه کوچه رویایی

واسه دستای همیشه گرم

واسه آخرین نفس اون شب سیاه

واسه ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

و من گمشده ام

 

در حیا ط کوچک ذهن ام

 

ودر قاب غرق تمنای تنهایی ام

 

به انتظار نشسته ام

 

تا که برگردی

 

حیاط را زمزمه فرا گیرد

 

و قاب خالی را به باد دهی

 

من این جا

 

در حسرت یک نوازشم

 

منتظرم

 

 

 

باز امروز آواره ام

 

و سرگردان جاده پریشانی

 

باز هم خاطرات با تو بودن

 

بها نه ای می شود تا

 

سر در گریبا ن

 

در بند بند افکارم

 

تو را جستجو کنم

 

تا که برگردی

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

 

اندوه بی تو بودن مرا خواهد کشت

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

ای آخرین تکیه گاهم

 

مرا دریاب

 

در این بن بست زندگی

 

تنها به تو می اندیشم

 

به تو که آغاز وپایان قصه ای

 

قصه عابری غمگین

 

که در لحظه لحظه خیالش تو را تصویر می کند

 

مرا ببخش

 

که تاوان خستگی هایم شدی

 

و

 

مرهم دل چرکین ام

 

 

 

 

در اوج خواستن

 

وقتی نگاه آخرین نیاز است

 

واشک ها مهمان دل می شود

 

خواهی فهمید

 

چقدر دنیا کوچک است

 

و چه بسیارند فاصله ها

 

خواهی فهمید

 

که دل نیازمند مهربانی است

 

و دستانی هستند تا

 

تقدیم کنند هر آنچه دارند

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

به تنها نگاهی که به من می نگرد چشم دوخته ام

می ترسم فرا تر از آن را ببینم

چرا که می ترسم فراتر از آن نگاه چیزی برای دیدن نباشد

و تا آخرین قطره اشک زندگی کنم

و تمام شوم...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

شمع ها به آرامی می سوختند . فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبت های آنان را بشنوی .

اولی گفت : من صلح هستم ! با وجود این هیچ کس نمی تواند من را برای همیشه روشن نگه دارد .

من معتقدم که از بین می روم .

دومی گفت : من ایمان هستم ! با این وجود , من هم ناچارا مدت زیادی روشن نمی مانم , بنابراین

معلوم نیست که چه مدت روشن باشم .

شمع سوم با ناراحتی گفت : من عشق هستم ! و آن قدر قدرت ندارم که روشن بمانم . مردم مرا

کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند . آن ها حتی عشق ورزیدن به نزدیک ترین کسانشان

را هم فراموش میکنند.

و کمی بعد او هم خاموش شد .

ناگهان ...

پسری وارد اتاق شد و گفت : چرا خاموش شده اید ؟ قرار بود که تا ابد شما روشن بمانید .

و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن .

سپس شمع چهارم گفت : نترس , تا زمانی که من روشن هستم , می توانیم شمع های دیگر را

دوباره روشن کنیم , من امید هستم !

کودک با چشم های درخشان , شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد .

چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود . هریک از ما می توانیم , امید , ایمان

, صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنیم !!!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

هر آن چه که هستی , بهترینش باش

*اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی

*بوته ای در دامنه کوهی باش

*ولی بهترین بوته ای باش که در کنار راه می روید

*اگر نمی توانی درخت باشی , بوته باش

 

*اگر نمی توانی بوته ای باشی , علف کوچکی باش

*و چشم انداز کنار شاهراهی را شادمانه تر کن

*اگر نمی توانی نهنگ باشی , فقط یک ماهی کوچک باش

*ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه !!!

 

*همه که ما را ناخدا نمی کنند , ملوان هم می توان بود

*در این دنیا برای همه ما کاری هست

*کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچک تر

*و آن چه که وظیفه ماست , چندان دور از دسترس نیست

 

*اگر نمی توانی شاهراه باشی , کوره راه باش

*اگر نمی توانی خورشید باشی , ستاره باش

*با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند

*هر آن چه که هستی , بهترینش باش...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

eshgh              

تورا گم کرده ام امروز و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگین اند و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمی دانی چه غمگین اند عصای دست پیری بود برایم دستهای تو چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تونمی دانم چه خواهد شد فقط بی تاب و دلگیرم کجاماندی که من بی توهزاران بار در هر لحظه می میرم

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

تو را در دل

دل را در موقع تپیدن

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

                   خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

سالهاست که خوابهای من از دریا و سنجاقک خالیست .خوابهایم نه بوی تو را می دهند نه بوی جوانی ام را . سالهاست جاده ها سر به زیر و ساکتبه راه خود ادامه میدهند بی آنکه منتظر گامهای من باشند و اشاره ی تو .

 

به من گفته بودی بهشت نزدیک است و گاهی در حیاط خانه مان هم می توانم آن را ببینم و امروز که باران همه آ رزوهایم را خیس کرده استدفترچه ام شبیه بهشت شده است پر از گلهای که نام تو روییده اند .

به من گفته بودی عشق بی آنکه در بزند می اید با فانوسی در دست و برقیدر چشمان و امروزکه می توانم دنیا را در یکی از سلولهای تو ببینم عشق در اتاقم نشسته است و به من لبخند میزند . هر روز به تو فکر می کنم از خودم می پرسم آیا درختان  و پرندگان خواب می بینند ؟ آیا درختان می توانند بوی تو را حس کنند ؟ ایا پرندگان می توانند برای تو شمعی برافروزند ؟ از تو با چه کسی حرف بزنم ؟ چه کسی باور می کند که بهشترا در دستهای تو دیده ام و زمین را که با همه عظمتش رو دگمه پیراهنت نشسته بود ؟ چه کسی باور میکند جنگل های انبوه دنیا در گیسوان دلتنگ تو گم می شوند؟ ترانه ای که برای تو سروده ام از گفتگوی موجها وساحل زیباتر است اما سکوت تو زیباتر نیست . دوست دارم ترانه هایم در قلب تو خانه داشته باشند و تو با انگشت های لاغرم روی شیشه مه گرفته بنویسی ((اگر چراغ عشق روشن باشد هزار کوهستان هم نمیتواندبین ما فاصله بیندازد))

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد؟

 

عشق

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

چقدر امروز دلم گرفته

اما اونی که دوستم داشت نزاشت دلم تنها بمونه

فقط میخوام بهش بگم

تنها کس بی کس من

توی این روزای پر غمم

فقط تویی

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

به چشمان مهربان تو می نویسمlove

 

حکایت بی انتهای عشق را

تا بدانی که محبت وعشق را

در چشمان تو آموختم

و با تو آغاز کردم .

پس برایم بمان

تا عشقم را تا ابد نثارت کنم.

تا انتهای جاده زندگی با من بمان

که زیباترین شعر زندگی را برایت نجوا کنم

میخواهم این را بدانی که صادقانه
و عاشقانه

دوستت دارم...(h)

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

عشقولانه

نه

این قرارمون نبود....(h)...??

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

یادته یه روز بهم گفتی : هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چی ؟ گفتی : اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمونم گریش می گیره ... گفتم : یه خواهش دارم . وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتی : به چشم ... حالا امروز من دارم گریه می کنم اما آسمون نمی باره ... تو هم اون دور دورا ایستادی... 

 

 

من برای سالها می نویسم سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود همیشه یکی بود و یکی نبود

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

 

love       

                                   از زمانی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از زمانی که صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرده بود

گرچه ادم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت وگشت

قرن ها هم از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ آدمیت بر نگشت

روزگار ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی و مروت با کسی ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چند  بهاست؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان میکند

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

مهربانم تو بگو بعد از تو از کدام دریچه ی آسمان به تماشا بنشینم و با کدام واژه عشق را معنا کنم ؟ بی تو همه ی فصلها خاکستری و همه ی ستاره ها خاموشند. کیفر شکستن دل من چند جاده غربت و چند آسمان تنهایی است باور کن من هنوز هم به قداست چشمان تو ایمان دارم برای او که وسعت قلبش اندازه ی تمام عاشقانه های روی زمین است ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است .تمام  روز  ،  اگر  بی تفاوتم  ؛  اما  شبم   قرین  شکنجه  ،   دچار  بیداری  است  

رها  کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است مرا  ببخش  !

بدی  کرده ام  به  تو،  گاهی  کمال عشق ، جنون است  و دیگرآزاری است . 

مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است  بهشت من...

 

عشق من

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

my love                      

عشق من , نگو...
نگو از اشکهایت نگو از چشمان بارانی ات....
نیامده ام که تو را بارانی ببینم 

ای کاش چشمانت را بارانی نمی دیدم 

من عاشق چشمانت هستم
پـس ای بــــــــــــــــــــــــاران
نبار....
نبار تا چشمانی را ببینم که دوستش دارم
چشمانم از باران پر شده
ای کاش این باران نمی بارید
ای کاش....
ای کاش می دانستی که عاشق چشمانت هستم
ای کاش صدای گریه هایم را می شنیدی
ای کاش می دانستی گریه هایم  از دیدن اشکهای توست
ای بــــــــــــــــــــــــاران,
ای باران  اولین باریست که  دوست دارم  نباری
لعنت به تو....
نفرین به تو ای باران
نبار....نبار....
نبار و حسرت دیدن بر چشمانم مگذار.....

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

دوباره تنها شده ام دوباره دلم هوای تو را کرده

خودکادوباره تنها رم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.
به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.
دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟
در آواز شب اویز های عاشق؟
در چشمان یک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟
دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.
و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.
ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم.
کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.
می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند.
می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.
می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.
دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.
دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود.
دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،
                                                       و دوباره من و یک دنیا خاطره...

عشقولانه

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

بی عشق...؟!

love

 

برای من خواندن اینکه عشق شیرین است کافی نیست، می خواهم قلب کوجکم این شیرینی را بچشد!

 

برای من دیدن اینکه عشق زیباترین لحظه است کافی نیست، می خواهم قلب نازکم این لحظه را در یابد!

 

برای من شنیدن اینکه عشق قشنگ ترین احساس است کافی نیست، می خواهم قلب پاکم این احساس را درک کند!

ولی برای من گفتن اینکه زندگی بی عشق پوچ است کافیست، چون نمی خواهم قلب عاشقم این پوچی را احساس کند!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

خدایا...
هرگاه دلم رفت محبت کسی را به دل بگیرد تو او را خراب کردی.
خدایا به هر چه دل بستم تو دلم را شکستی .عشق هر کس را
به دل گرفتم تو قرار از من گرفتی.هر کجا خواستم دل مضطربم و
 درد مندم را ارامش دهم.در سایه امیدی وبه خاطر ارزویی برای دلم امنیتی به وجود اورم تو یکباره همه رابر هم زدی ودر طوفان های
 وحشت زای حوادث رهایم کردی .تا هیچ ارزویی را در دل نپرورم
 وهیچ خیری نداشته باشم وهیچ وقت ارامش وامنیت را در دل خود احساس نکنم .........ولی باز خدایا از تو میخواهم امنیت و ارامش
را به من عطا کنی من به جز تو محبوبی ندارم .تو این چنین کردی
 و من به رضای تو راضیم.خدایا تو به من اموختی که به کسی به
جز تو دل نبندم....خدایا ترا به خاطر همه نعمتهایت که نمیبینم وبه
من عطا کردی شکر میکنم.و میدانم در درگاه تو کم لطفی زیاد کرده ام
 مرا ببخش.
..

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

و اما عشق....
my love

 

من راز نگاهت را از آینه پرسیدم چشمان نجیبت را از دور پرستیدم
مثل گل نیلوفر چشمان تو بهاری شد از پیش دلم رفتی و نفهمیدم
مرز دل و چشم تو از شهر افق پیداست من سرخی گل را در خنده ی تو دیدم
در شهر اقاقی ها تو پاک ترین عشقی من راز شگفتی را از باغ دلت چیدم
لبخند زدی آرام بر گونه ی غمناکم من با گل لبخندت به حادثه خندیدم
ای کاش دو چشم تو سر فصل افق ها بود آن وقت تو را هر صبح از پنجره می دیدم
وقتی گل آرامش در باغ دلم روئید گلبرگ وجودم را بر عشق تو پیچیدم
خورشید شدی رفتی تا اوج شکوفایی من از عطش عشقت بر آینه تابیدم
...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

من در نگاه اطرافیان تنها بیقراری
را می‌دیدم.هر کس بیقرار خود بود.                     
هر کس نگران اینکه با رفتنم چه کند.     تنهاترین تنها منم
هیچ کس نفهمید که من چرا می‌خواهم
بروم،چون هیچ کس هیچ نپرسید
 

کیست که مرا یاری کند؟

هیچ کس نمی‌اندیشد که برای بودنم چه باید بکنم.همه به این فکرند که من چگونه بروم.هیچ کس فکر نکرد،هیچ کس هیچ نگفت.انگار که همه منتظر یک معجزه‌اند.اما من نه منتظر هستم و نه کسی را به انتظار خود می‌بینم.من منتظر هیچ کس و هیچ چیز نیستم.من مشتاقم.مشتاق به تولد.تولدی نو و دل‌انگیز.صدای این نوزاد،صدای آبی بود که برای همه تنها وجودی خوش داشت.هیچ کس زلالی آب را نفهمید که با سنگ چه کرد.هیچ کس هیچ نفهمید. من با آب هم‌دردم،با باد زوزه می‌کشم و با فروریختن بهمن اشک می‌ریزم.کوه نیز برای درد دل‌های خاموش من سنگ گریست،اما گریست

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

عشق یعنی حسرت شبهای گرم

                    عشق یعنی یاد یک رویای نرم

 عشق یعنی یک بیابان خاطره

                     عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره

 عشق یعنی گفتنی با گوش کر

                     عشق یعنب دیدنی با چشم کور

عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت

                      عشق یعنی آخر خط بهشت

عشق یعنی گم شدن در لخظه‌ها

                       عشق یعنی آبی بی انتها

 عشق یعنی یک سوال بی جواب

                     عشق یعنی راه رفتن توی خواب......

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٥ ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

 

    چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم

                 یا من برسم به یار و یا یار به من

                           یا هردو بمیریم و به پایان برسیم

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٥ ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

تو می توانی ؟؟

من سالهای سال مردم تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو میتونی. یک ذره . یک مثقال

مثل من بمیری ؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٥ ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

.

نام گمشده.

دلم را ورق میزنم             به دنبال نامی که گم شد

در اوراق زرد و پراکنده ی این کتاب قدیمی                به دنبال نامی که من ...

من شعرهایم که من هست و من نیست ...

توی آشنا.

نا شناس تمام غزلها.

به دنبال نامی که او ....                              به دنبال اویی که کو ؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٥ ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست
هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست
نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست
بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست
بیا که مسئله بودن و نبودن نیست
حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست
بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش
هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست
به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند
چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

مغز چوبی ام را
موریانه می جود
و برق تیغ تبرها
تنم را می آزارد،

و روباه پیری که در بیشه ی افکارتان رژه می رفت،
افکاری که با خود می اندیشند:
قنداق تفنگ
دسته ی تبر
یا تختخواب؟...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

من دراین خلوت دلگیر
جان می سپارم امشب
تقسیم می کنم سکوت را
با سکوت...
وتو درآنسوی این شب
با غم ها بیگانه
می گریزی از یاد من
شاید اما در خیالت
یاد من می شکفد
من ولی در این خیالم
که در چشمهای خسته ات
امروز شادی کجا بود...؟

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

آرزو رنگیست بر آیینه دل
محتاج نقاشی تصویر تو ام...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

این عکس را دوست دارم. چیزی در آن وجود دارد که ...

ایستاده‌ام روی لبه، تنهای تنها. همه‌جا خاکستری است و تا چشم کار می‌کند، همین است و همین.

 

ایستاده‌ام روی لبه. تنهای تنها. همه‌جا خاکستری است و تا چشم کار می‌کند، همین است و همین ...

و تا چشم کار می‌کند، همین است و همین ...

و تا چشم ...





+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

چون به زلف خویش
شانه می‌زنی
خاطرم پراکنده می‌کنی

من به حال دل
گریه می‌کنم
دل به کار من
خنده می‌کند.

دل به کار من، حبیبم
خنده می‌کند...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

Entry for September 27, 2006

تنها ترین من تنها نذار منو

تنها سفر مکن سفر مکن

این دل شکسته از یاد رفته را

دیوونه تر نکن


چشمای خیس من این چشمه های غم
دیوونه تو اند ای رود مهربون

از روز وصلمون چیزی بگو بمن

حرفی بزن گلم من کم تحملم


با گریه های تو روزهای شادمو
از یاد می برم اما چه فایده

می ترسم عاقبت از یاد تو برم

کم گریه کن گلم من کم تحملم


با چشم های خیس این چشم های غم
با گریه زیاد با خنده های کم

انگار تا ابد با این بهونه ها

جای منو تو اند دیوونه خونه ها

حرفی بزن گلم من کم تحملم

با من بمون گلم من کم تحملم...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

الهی بمیرم
الهی بمیرم

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

برو برو
برو برو magnify
دنیای من ٬ چشمای من ٬ این عمر من ٬ این دل من ... می سوزه
گریه نکن ٬ دروغ میگی ... میدونم این چند روزه
تو هم مثل همه میری و من و تنها میذاری
عاشق نبودی میدونم ٬ عشقت و هر جا میذاری
برو برو هر جا بگو که یار من دیوونه بود
عاشق نبودی میدونم ٬ بودن من بهوونه بود
اما بازم این دل من ٬ عاشقشه ٬ اون و میخواد
می میرم از جای خالیش ٬ اگه بره دیگه نیاد
.. .. .. برو برو

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

الهی بمیرم
الهی بمیرم

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

الهی بمیرم
که دیگر بدونی کجایم
بدونی ز عالم جدایم
الهی بمیرم
نخنده به چشمت نگاهی
نمونه نگاهت به راهی
نگیری تو جامی ز هر دستی
ننوشی می از دست هر مستی
تا نمونه در اون دل دگر هوسی
تا نریزه به پایت سرشک کسی
تا نبینی دگر گریه های مرا
تا ندونه کسی ماجرای مرا
الهی الهی...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است

 

خدای من!

پاک و منزهی تو

چقدر راه بر کسی که تواش راهنما نباشی تنگ است

وچقدر روشن است حقیقت برای آن کس که راهنمایش تو باشی

مهربان من!

ما را به راهی رهنمون باش که به درگاه نیلوفرینت برسیم

وبرای رسیدن به منزل امن خویش ما را به نزدیک ترین راه دلالت فرما

آنچه از درک حقایق در اندیشه و قلبمان بعید می نماید نزدیک نما

سختی ها و مشکلات را بر ما هموار کن

و با بندگان راستین خویش همراهمان ساز

آنانکه:

مشتاقانه به سویت می شتابند

همواره درِ خانه ی رحمت تورا می کوبند

روز و شب خویش را در پرستش تو به سر می برند

تنها از دوری تو می هراسند

آنانکه:

چشمه های معرفتت را برایشان زلال و گوارا ساختی

وبه گنج های بی پایان خویش رسا ندیشان

به مقصودشان رساندی و کامیابشان ساختی

از دریای پایان ناپذیر فضلت بی نیازشان گردانیدی

دلشان را از عشق و محبت خویش  لبریز نمودی

پس آنان با شیرینی مناجات به دامن پر مهرت روی آوردند

و تو برترین خواسته شان بودی

و تورا ازتو خواستند و به دست آوردند

خدای من!

هرکس به تو رو کند به او روی آری

و در آغوشش کشی

و خلعت همنشینی اش بخشی

تو به آنان که نام و یادت را فراموش کرده اند

و فرمانبر حکومت غفلت گشته اند ، مهربان و دلسوزی!

آنان را به خویش می خوانی و دست نوازش و لطف بر سرشان می کشی

خدای من!

از تومی خواهم مرا در شمار آنان قرار دهی که بالاترین بهره از معرفت تو دارند.

آنان که نزد تو برترینند

آنانکه در دوستی تو سهم بسیار دارند

آنانکه در فهم تو عمیقند

همتم را به سوی تو معطوف داشته ام

شوق و انگیزه ام در جستجوی تو به پرواز می آید

مراد و مقصودم تویی، نه کسِ دیگر

شب زنده داری و بی خوابی هایم تنها برای لقای توست

دیدارت روشنی چشم من است

در دل آرزوی وصالت می پرورم

شیفته ی توام

سودای تو دارم

دلداده ی هوای توام

پایان راهم رضایت و خرسندی ِ توست

دیدارت نیازِ من است

همنشینی ات  تنها خواسته ام

و در آغوش مهرت غنودن نهایت آرزویم

خرمی دلم، نشاط جانم در هم رازی با توست

تویی درمان دردم، بلکه دردم

تویی سوز جگرم و حل مشکلم

بی همتای من!

در تنهایی ام مونسم باش

لغزش هایم را درگذار

تزلزل و بی ثباتی ام را بر من ببخشای

اینک به سوی تو بازگشته ام، پذیرایم باش

دعایم را به اجابت قرین کن

تو خود مرا سرپرستی و کفالت کن

از فقر مادی و معنوی برهانم و مرا توانگری بخش

رشته وصل مرا به خودت قطع مکن

از خودت دورم مکن

ای نعیم من

ای بهشت من

ای دنیا و عقبایم

ای مهربانترین مهربانان

.
موفق باشید
موفق باشید

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

برای ظهور آقا مهدی(عج) منجی عالم بشریت صلوات

تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نذاری

روبروم نشستی اما از غریبه کم نداری

روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره

از صدای تو شنیدم که دلت دوستم نداره

تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نذاری

هرگز از روز جدایی سخنی به لب نیاری

حالا روبروم نشستی حرف تو فقط جدایی

تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی

تو قسم نخورده بودی روزی عشق تو میمیره

نوریک ستاره یک شب جای مهتاب و میگیره

تو مگه قسم نخوردی ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

در این غروب بی کسی
در این کوچه پس کوچه های حیرانی
در این لحظات دلواپسی
در این ثانیه های صبوری
در این سالهای مهجوری
دل ها به هوای تو در تلاطم است.
از آن هنگام که عقد خود بر سینه ام افکندی
وشکوفه ی محبتت بر درخت خزان زده ی دلم نشاندی
در مجمر جانم آتش عشق تو افتاده
تو روزی هزار بار از گذرگاه دلم عبور می کنی.
در فراقت یعقوب وار می گریم و ایوب گونه شکیب دارم...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

اگر نمی تونی بالا بری پس سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا رود...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٢ ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

 

تو هرگز نمی میری. هر روز متولد می شوی. هر روز صبح با اولین انوار خورشید در ذهنم تولد میابی و چشمانت را رو به دنیای بی کران قلبم باز می کنی.

 مرا نظاره می کنی و لبخند می زنی. لبخندی که شب زمستانی و یخ زده دلم رابهاری می کند. دستان گرم و نورانیت را همچون بالهای فرشتگان می گشایی و مرا تنگ در آغوش می گیری و می فشاری. مرا بر بالهای زیبای خیالت می نشانی و در ملکوت خدا سیر می دهی. هر چه میگذرد بزرگتر می شوی، زیباتر ترمی شوی و من خود را در مقابلت کوچک و کوچک تر می بینم.

می خواهم فریاد کشم و با همه وجود بگویمت ......ولی باز سکوت. آنقدر محو نگاه گیرایت شده ام که لبانم به هم دوخته شده اند. پلکهایم را بر هم نمی زنم. می ترسم هنگامی که باز شود تو را نبینم. انگار ثانیه ها با من دشمن هستند و طاقت با هم بودن ما را ندارند. پس از هم سبقت می گیرند تا ثانیه ها را دقیقه و دقیقه ها را ساعت کنند و وصال ما را به فراق نزدیکتر کنند.

 آری پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است و هر لحظه که به تو نزدیکتر میشوم او را بیشتر احساس می کنم و وجودم را از همه بی نیازتر.نا امید ومضطرب که شب در راه است وباید یادت را دوباره کفن کنم و در گورستان تاریک و خالی ذهنم به خاک سپارم. ولی می دانم رستاخیزی در پیش است و بار دیگر زندگی دوباره. با همه وجود می دانم" تو هرگز نمی میری.هر روز متولد می شوی" و آهسته پلکهایم را می بندم.

اما فردا باز تولد میابی تا من وسیع تر، بزرگتر، بی نیازتر و ناامید تر شوم....تا به او نزدیک تر شوم

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٢ ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

هی

 

رفقا

 

خورشید را ببینید

 

در خانه من غروب کرد

 

می گوید

 

بگذار فردا از خانه تو طلوع کنم

 

هی رفقا

 

من باج می گیرم

 

فردا پنجره ها را نبندم...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٢ ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

در شب تاریک و جنگل سیاه وجودم کلبه ایست به نام دل. آسمانش سرخ و هوایش ابری و سرد.کلبه ای که با هر بغضم تکانی می خورد .در بیرونش باغچه ایست که فقط خارها در آن می رویند.کلبه ای که راهی بدان ختم نمی شود. انگار خدا می دانست کسی به این خانه سر نخواهد زد.در اطرافش حصار  شکسته ایست که هیچگاه نتوانست جلوی هجوم غم ها را بگیرد و غم و غصه ها هرگاه اراده کردند آن را در نوردیدند.کلبه ای با دیوارهای سیاه و غم زده با دودکشی که دودی جز آه، از آن بر نمی خیزد. با پنجره های کوچک. پنجره هایی که هرگز نوری از آن به داخل نتابیده است. پشت پنجره ها گلهایی که هرگز نور امید را تجربه نکرده اند و جز شوری اشکهایم آبی نچشیده اند.

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٢ ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

بیا وبنگر. ببین که سوار آرزوها و دونکیشوت قصه های رویایی سوار بر اسب خستگی به سمت دریای تنهایش می آید.پشت سر جاده ای که انتهایش همچون بختش تاریک وبی فانوس و روبرو دریایی بی کران به وسعت بی کسی اش. بیا وبنگر که چگونه غم همچون برادری مهربان او را تنگ در آغوش گرفته است. بنگر که چگونه نیزه و کلاه خود همتش را گرفته اند و زنجیری از جنس اندوه بر گردنش آویخته اند و قلب و وجودش را با خنجر زبان مجروح کرده اند. حالا بنگر که آهسته و نالان با چشمانی سرخ و اشکبار و صورتی سیاه و سیلی خورده از نا مردمی به تماشای غروب خورشید امیدش آمده است. در کنار ساحل طوفان زده اش می ایستد ، سر به آسمان می کند و آرام نجوا می کند و صورتش با اشک هایش ستاره باران می شود. چه می گوید؟ که مرغان دریایی نیز با او هم نوا شده اند و خورشید از شرم چشمان اشکبارش می رود تا خود را پشت دریا پنهان کند. دل آسمان از نجوایش خون می شود و از شرم ، روی سرخش را در چادری از تاریکی پنهان می کند. چه می گوید؟ که موج ها با شنیدنش سراسیمه خود را به ساحل می رسانند و از شدت درد و اندوه سر خویش را بر سنگ های ساحل می کوبند. چه می گوید که...... کاش دستی هایی پیدا می شد به وسعت مهربانی خدا. او را از اسب خستگی اش پایین می آورد. زنجیر ها را از هم می گسست و مرحمی از امید بر زخم هایش می گذاشت. چشمی به وسعت نور خدا فانوس راهش در این تاریکی می شد و شانه ای بود که تحمل گریه هایش را داشت...... اما افسوس که دست های مهربان سال هاست از این دیار رفته اند و چشمان روشن سال هاست در پشت عینک های خودخواهی و خودبینی پنهان شده اند. افسوس......

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٢ ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٢ ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

پیر اگر باشم چه غم،عشقم جوان است ای پری

وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری

هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب

دل دهـــد تاوان اگـر تن ناتـوان است ای پــــری

پیل مــاه و ســال را پهـــلو نمـــی کـــردم تهـــی

با غمت پهلو زدم،غم پهــلوان است ای پــــری

هر کتاب تازه ای کـــــــز ناز داری خـــود بخــــوان

من حریفی کهنه ام،درسم روان است ای پری

یاد ایامــــی که دلــــهــــا بود لــــــبریز امیـــــــــد

آن اوان هم عمر بود،این هم اوان است ای پری

روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت

 

نوشدارویش، هنوز از پی دوان است ای پری

با نــواهــای جـــرس گاهـــی به فـــریادم بــرس

کیــــن ز راه افــتاده هم از کاروان است ای پری

کـــام درویشـــــان نداده خـدمت پیران چه سود

پیــــر را گــــو شــهریار از شبروان است ای پری

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٢ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره

گاهی وقت‌ها دلت می گیره وقتی می‌فهمی خیلی کار‌هارو یه جور دیگه باید انجام می‌دادی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی که چقدر ساده‌ای

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی که خوب بودن به درد نمی‌خوره، باید پست بشی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی حس می‌کنی چقدر تنهایی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی هیچ چیز اون چیزی نشد که دلت می‌خواست

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره از این که باید اینقدر تظاهر کنی چیزی برات مهم نیست

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٢ ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

کاش در این قفس بسته تنگ


گل آزادی من می خندید


آن کبوتر که لب بام نشست


کاش احساس مرا می فهمید


به هواخواهی گیسوی نسیم


کاش یک لحظه نمی آسودم


کاش در آن افق نیلی رنگ


شور یک فوج کبوتر بودم


مرغ در دام گرفتارم آه


به دل سوخته ام چنگ مزن


پروبالم شده خونبارو کبود


اینهمه جور مکن سنگ مزن


بازکن بازکن آن پنجره را


سوی آن وسعت خالی زملال


زندگی تلخترین خواب من است


خسته ام خسته ازین خواب و خیال


کوله بار من دلخسته کجاست


دلم آرام ندارد نفسی


آه می خواهم ازاینجا بروم


باز از دور مرا خواند کسی


بندیان خانه سیمرغ کجاست


سوی آن با من پرواز کنید


آه باید بروم تا اشراق بال احساس مرا باز کنید.

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٢ ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

من؟

ـ آره،حافظ رو بیار برات پیدا کنم؛یه اسم خوب!

ـ ...

                                       میروی و مژگانت خون خلق می ریزد 

                                                             تیز می روی جانا ترسمت فرومانی

  دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن

                                 ابروی کماندارت می برد به پیشانی

                                      جمع کن به احسانی حافظ پریشان را

                                                            ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی

 

- نون ، ر , گاف , سین ...

***

 . . . آن ده که آن به !

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۱ ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

دستش را روی کاغذ چفت کرد ، مصمم بود به حتم ، چیزکی بنویسد .

 ــ " هر تصدیری ، تکرار هست ولی هرتکراری ... "

از ذهنش گذشت ؛  " باز توضیح واضحات .."   و چشمانش را بست و همراه با دبیر زمزمه کرد : " ولی هرتکراری ، تصدیر نیست . "

چیزکی نوشت و ناتمامِ نوشتن ، خط زد .

 ــ " آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

                                                     عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی "

دلش هوای عاشقانه کرده بود . چشمانش برقی زد : آن هم ازآن عاشقانه هایی که هبوط می کنند !

 ــ " اگر واژه ای در آغاز و پایان بیتی تکرار شود ، تصدیر نام دارد ..."

دنبال مخاطب نمی گشت برای عاشقانه اش ؛ دلش هوای هبوط و نزول کرده بود ...

صدای مبهم دبیر در گوشش ، کم و بیش می شد : " این آرایه بر زیبایی ظاهری شعر می افزاید ... "

نخواست فکرِ مکرر بودنِ تکرارهای دبیر ، دوباره شود ؛

دستش برروی کاغذ چفت شد ، ناخودآگاه ..

                                                  سُراند ؛

 "  کسی چه می داند ؛    شاید من ، تصدیرِ زندگیِ تو باشم ! "

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۱ ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

چه کسی خدایم را از پشتِ خیسیِ چشمانم دزدیده است ؟!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۱ ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

فکر می کنم حداقل حالا فرصت مناسبی نباشد برای این همـــــــــــــــــــــه سردرگمی و تعلیق !

این روزها ، حتی ، در به در دنبال سراب می گردم ..

چه ناشکر شده ام ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۱ ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

کشتی هایم غرق شده اند.

من هم، کم کم.

این اقیانوسِ وهم است انگار: شوری اش چشمانم را می سوزانَد.

و این موج ها که سرکش اند و مرا اسیر کرده اند.

و این طوفان، چه مرا دلتنگِ پدر کرده است... ــ پسر نوح که منم!‌ ــ

قلپ قلپ سرفه می کنم..

چه وحشی است، باد

چه تنهام، من

چه سردم شده است...

نا ـ خدا شده ام! 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۱ ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

نشان به آن نشان که پیر شده ام ؛

حتی ــ گاه ــ

     فکری ام که :

دندان هایم را کجا جا گذاشته ام

و چند وقتی هست

که با چشمانِ بی سویم

                       این سو و آن سو ، پیِ چه ام .

و با خودم مرور می کنم هی : واِن یَکادُ الّذینَ ...

نشان به این روزها

که نمی دانم چرا سر انگشتانم می لرزند .

و زانوانم .

و ازقضا  ــ این روزها ــ

                             دلم

و ترسم  ــ این روزها ــ

                             ایمانم

      که   ــ این روزها ــ

همه ام است .

و دانه دانه اسفندها را دود می کنم .

و دانه دانه موهایم را سپید .

و دانه دانه پیر می شوم ...

نشان به آن نشان که  ــ دیگر ــ 

           نه " خاطره ات " را ،

       نه " کوچه ات " را ،

   نه " خانه ات " را ،

نه " ت " را ،

هیچ

به یاد نمی آورم .

و  نه " شعرهایم " را

     و " چشمهایم "  را

           و " دست هایم " را .

چه ،

     " م " را قبل تر از این همه

     از یاد برده ام ؛

نشان به .

             .

             .

              این همه ، باورت شود .

                                             باید .

                                             بی هیچ نشانی ...

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۱ ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

بی اختیار مزه مزه می کنم

چه طعم تلخی دارد

" نونی " که بر سر " نبودنت " بیات شده است

چه سرد می شوم ...

انگار

مدتهاست که از چشم و دهانِ تو افتاده ام

و تو چه تیز می روی

و مرا نمی بینی

که در تابوتِ آرزوهای بربادرفته ام

زنده به گور شده ام

و فکر مرا نمی خوانی

که هنوز هم مشغولم به

" تو "

که تندیسِ تخیلِ مرحومِ منی

هنوز هم

مشقِ هر شب من از رویِ

" تو "  

ـ صدباره ـ

تلخ می شود از بسِ تکرار

. . .

چه جایت خالی است

تا برای بارُمین بار 

همه ی جاریِ سیالِ ذهنم را پوزخند بزنی ...

که چه جسارتی

که چه شهوتی

که از تو  ـ هیچ ـ  سیر نمی شوم انگار

و                 

خودمانیم

خوب می دانم که در دل 

مرا به آغوش می کشی به غرور

 . . .

به گمانم دیر شده ام

                  ـ تو بخوان " پیر " ! ـ

و از وقتِ خوابم گذشته است

باز

تو کجایی

تا حُکمم کنی

 به تنهایی

و به این دورِ باطل

 که از طعمِ تلخِ نبودنت شروع می شود ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۱ ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

از اول

     ـ بی ان که بدانی و بدانم ـ

          مرده بودم

از دوم

    زاییده شدم ، زاییدی ام

و تو انگار که مادر من ،

             خود منی .

و این شاید

اصلاً شاید همه اتفاقی بوده اند ، از دوم . 

 به یمن این اتفاق ، تبریک ؛

     که دختری زیبا در چشمان سیاه تو متولد شد

  بعد

     در سکوت تو به رقص درآمد

  بعد

     در نگاه تو جان داد

     خاکستر شد

     و کرکس ها که از قفس آزاد شده اند

     در اعماق یک اقیانوس ناآرام

     و بریده بریده استخوانهاش

     و لخته لخته خون ...

  بعد

     به خاک سپرده شد

بوی قربانی سوخته می آید ...

     چه مرگ مشکوکی ،

                                 از اول .

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۱ ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

و حالا باز هم زمستان برفی

 هنوز از پشت پنجره ردپای تنهائی تو را روی جاده برفی می بینم . 
 راستی کدوم زمستون بود برای تنهایی خودت یه دوست برفی درست کردی ،بعد ایستادی نگاهش کردی ،  بی اختیار
 اونو در آغوش گرفتی و بعد گریه کردی ، انقدر گریه کردی که آدم برفی آب شد. 
 هنوز نگاه سرد تو را روی جاده انتظار می بینم.
 می دانم که چقدر خسته ای ، آنقدر که دوست داری تا ابد به خواب روی ...... 
ولی هنوز فرصتی هست ، هنوز امیدی هست ، هنوز میتوان گذشت و رسید
خوب نگاه کن  ،  خانه دوست همین نزدیکیهاست ،روبروی خانهءتنهائی تو  
 یک نفر به اندازه تمام لحظه ها نوازش و دوست داشتن برای تو دارد...
،...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۱ ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

پائیزی دیگر از راه رسیده

هنوز صدای پای تنهایی تو را از کوچه باغهای پاییز می شنوم ، هنوز خزان را در وجود تو احساس می کنم ، هنوز...
 برگهای خزان زده بهترین کلماتی اند که می توانند برای پاییزدل تو حرف بزنند

کاش پائیز را در ترنم نگاه تو نمی دیدم، کاش تنهائی را در وجود تو احساس نمی کردم ، کاش گل همیشه بهار بودی ،
  بهار؟چه واژهءناآشنایی برای دل توست ، چه کسی آن را به دل تو هدیه خواهد داد ؟

 کسی بگوید خانه دوست کجاست؟

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۱ ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

تمام امشب را

مثل هر شب

به تو فکر خواهم کرد

میان سکوت کوچه ها

و آرامشی که بر زمین نشسته است

به تو ...

و تصویر تو

خیره خواهم شد

و آرام آرام

چکه خواهم کرد

روی همه خاطراتم ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لازم بود نوشتن  ... تا احساسم را لابه لای خط خطی های ذهنم گُم نکنم .

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۱ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

آن شب که شادی

برای همیشه رخت بر بست

در پس رقص نورها بر پهنه ی افق

رازی را کشف کردم :

دیگر هیچ چیز!

تو را به من باز نمی گرداند

نه تکرار گریه های شبانه ،


نه فرو دادن بغضهای غریبانه ،

و نه حتی

این جام های پی در پی مستانه  .


« با تو بودن ... تنها در کنار ِتو بودن نیست »

این را فهمیدم

وقتی که به گل تنهای مهربان اتاقم  آب می دادم.

راستی می دانی؟!

فرتوتک خنیاگری گشتم

که پسش دام نیستی به کمین

و پیشش قصه ایی کودکانه به اجرا .

تمام من به خاکستر فرو شد .

آنگاه که خفتنگاهم

زفاف خانه ی کابوس و رویا گشت .

نه ! نمی دانی .

اینک

در آستانه ی غار تنهاییم

با تو بدرود می گویم

که این خود

سلامیست دیگر به سرنوشت ...!!!

 

 

 

 

یادم باشد:
خدا عشق است.
یادم باشد:

زبان صحبت با خدا تنها زبان دل است.
یادم باشد:

خدا فقط به دل آدم ها نگاه می کند .
یادم باشد:

به خدا دروغ نگویم .
یادم باشد:

زندگی را جشن بگیرم هرچند خسته باشم.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سدها که شکستند ، ماهیان به به آوارگی رفتند  ، گلها به احتضار ،  ما جایی نرفتیم.   نشستیم و سد پلکها را شکستیم .

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۱ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

همچـو نِـی می نالـم از سودای دل
آتـشـی در سـیـنه دارم جـای دل

مـن که با هر داغ پیـدا سـاخـته ام
ســوخـتـم از داغ نــا پـیـدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست
بس که طوفان زا بود دریای دل

دل اگـر از مـن گـریـزد وای مــن
غـم اگـر از دل گــریـزد وای دل

مــا ز رســوایـی بـلـنـد آوازه ایــم
نامور شد هر که شد رسوای دل

در میان اشک نومیدی رهـیـسـت
خـنـدم از امـیــدواری هـــای دل

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۱ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

در تو٬
آرام آرام٬
حل می شوم.
مثل حبه قندی در آب...!
در نگاهت٬
آرامتر٬
می گذرم...!
مثل٬
شمعی در مسلخ شعله های سرکش و آتشین...!
حالا که همبوسه با توام٬
آسمانم را٬
بشوران!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

حالا تمام خاطره هایی که مرده ام

 

برگشت روی زخم هجایی که مرده ام

در کوچه های برفی ... تصویر می شوم

معتاد زشت بی سر وپایی که مرده ام

با یک سوال مسخره ی ... امتیازی ام

تکرار شو   درون " چرا" یی که مرده ام

در دست های دوم این گور های سرد

شعر مرا بخر به بهایی که مرده ام

روی پلی که از تب من دور می زند

می ترسم از بهشت ِ خدایی که ... مرده ام -

در رودهای جاری آن جان بگیرد و

پرتم کند دوباره به جایی که مرده ام

باید خودم بگیرمت و شعله ور شوم

پل می شوم به جای هوایی که مرده ام

***
ماهی بشو  به آب بزن   گم شو در زمین

                                               من

                                                       یک پلنگ کله شق زخم خورده ام ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

سال ِ بد
                       سال ِ باد
سال ِ اشک
                                            سال ِ شک...

 

...                                                                                          

بهار از باغ ما رفته است ما افسانه می گوییم ...                       

۰۰۰
پشت میله ی بغض گرفته ای که دلتنگی ام را امضا می کند ؛

با تنهایی شانه هایم که ماری حتی  نوازشگرش نیست

در حصار این همه آتش که در رگم جوانه می زند

... بیدار شو ؛

صدای زنگ این همه ساعت ناکوک کافی نیست؟

                                              حالا چون خوابم نمی برد ... باید برای پر کردن این روز بی دلیل

                                                                                     به افسانه دل بسپارم ؟

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است

 

شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است

کوه را با آن بزرگی می توان هموار کرد

حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

و شاید دیر بازی در کوی یاری چشمه ای جوشدکه هرگز ابی نخواهد داشت ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده،

و شب روز دعایش این است،

زیر این سقف بلند،هر کجا هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...

مهربانم ،ای خوب!

یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را،

همه هستی و رویایش را،به شکوفایی احساس تو، پیوند زده...

و دلش می خواهد،لحظه ها را با تو،به خدا بسپارد...

 

مهربانم ،ای خوب!

 

یک نفر هست که با تو

 

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم، این بار یاد قلبت باشد،

یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش،راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی...

 

 

 

تقدیم به اونی که....خودش میدونه

««خیـــــــــــلی دوستش دارم»»

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

آنانی که در خانه ی شیشه ای زندگی میکنند نباید سنگ پرتاب کنند...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

هر چه قفس تنگ تر باشد ، آزادی شیرین تر به نظر می رسد ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگی آنقدر شیرین که آدمی پای بر شرافت خود بگذارد. امام علی (ع)

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

گل و دیوار

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

در زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهر بازی می مونند.
از بودن با اونا لذت می بری ولی با اونا به جایی نمی رسی...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

درخت هر قدر هم بلند باشد ، کوتاه ترین تبر به تنه اش می رسد...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

به یاد داشته باش که امروز طلوع دیگری ندارد ..........

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

من و تو هم نفسیم ...

من و تو بی نفسیم ...

من و تو یک نفسیم ...

من و تو  ....

نه ..

من و تو خود نفسیم ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

AH

WEN
RAEY
 
 
 

 

کسی از ما نمی پرسه که بهارمون کجاست
حلقهء سبز بهار کجای گریه های ماست
کسی از ما نمی پرسه که کجای جاده ایم
بین این همه سوار چار هنوز پیاده ایم
کسی نیست نشون بده نشونیه ستاره رو
به دل ما یاد بده تولد دوباره رو
تولد دوباره رو
تولد دوباره رو

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

خدایا!
به هرکی دوست میداری بیاموز
که عشق اززندگی کردن بهتر است
و به هرکس که بیشتر دوست میداریش
 بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

من محکوم شدم به تنهایی...
کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به
دوردست ها...
آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند...
تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود
که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زد نیازی نبود وامدار
این همه فاصله شوی...
شایداین من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی
قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ...
نترس...سرزنشت نمی کنم...نای برگشتن را هم ندارم ...
همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگی هایم
کردم...
درست است ناعادلانه مجازاتم کردی... و در کمال بی انصافی و
نهایت دلبستگی مرا از خود راندی...
اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه
 
قلبم؟؟؟؟

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

" پرسیدم عشق چیست؟

گفت: آتشی است.

گفتم مگر آن را دیده ای .

 گفت: نه. در آن سوخته ام..

اگه کسی دیوونت بود ،

بازیش نده اگه عاشقت بود ،

دوسش داشته باش اگه دوست داشت ،

 بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت ،

فقط بهش لبخند بزن

 اینطوری همیشه یه پله ازش عقبتری اگه یه روزی خسته بشه و یه پله بیادعقب ،

تازه میشه مثل تو...

 

 میدونی چرا دل به دلت دادم؟

به خاطر شباهت زیادت به ماه با این تفاوت که ماه سه حرف داره ولی تو حرف نداری...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

بنام خدای من ، خدای غریبه ی تنها

 

تا انتهای جاده ها خواستم بروم اما نشد ...

از این جاده ها هم نمی توان به انتها رسید ،

تا انتهای جاده ها نمی توان رفت ...

زیرا هر کدام تکرار دیگریست ...

 

تکرار رفتن ها ، تکرار با تو بودن ها و بی تو بودن ها ...

تکرار شکستن قلب ها ، تکرار یادها ...

تکرار پیمان ها و تکرار گسسته شدن آن ها ...

تکرار فاصله های بی انتها ...

تکرار تکرار شدن ها ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

عاشقت خواهم ماند..............بی آنکه بدانی.

 دوستت خواهم داشت ................بی آنکه بگویم .

 درد دل خواهم گفت............بی هیچ کلامی .

گوش خواهم داد ....................بی هیچ سخنی .

در آغوشت خواهم گریست.......بی آنکه حس کنی .

در تو ذوب خواهم شد ...........بی هیچ حرارتی .

این گونه شاید احساسم نمیرد

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

عاشقت شدم

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

و من در شهر قلبت باز هم بیگانه خواهم ماند

 

ودیگر دشت های سبز چشمت را کنار جاده خشک نگاه خود نخواهم دید

تو اما باز هم پروانه می بخشی کبوتر های شادان نگاهت را

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

ماه من غصه نخور خیلیها تنهان مثل تو...

خیلیها با دردای عاشقی اشنان مثل تو...

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره ...

دنیامون یه عالمه ادم خوب و بد داره...

ماه من غصه نخور گریه پناه ادماست...

تر و تازه موندن گل مال اشک شبنماست...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٩ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 در حضور خارها هم می شود یک یاس بود در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود

 میشود حتی برای

 دیدن پروانه ها شیشه های مات یک متروکه را الماس بود دست

در دست پرنده بال در بال نسیم ساقه

 های هرز این بیشه ها را داس بود کاش می شد حرفی از "کاش می شد"هم نبود هرچه بود احساس

 بود و عشق بود و یاس بود

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٩ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

نمی‌دانم چه حکمتی بود که از میانِ تمام فرشتگان،

 

 تو عاشق ابلیس شدی و من عزرائیل

 

 من می‌سوزانمت, ولی تو جانم را  می‌گیری!

 

تو را آتش می‌زنم اما خودم

 

می سوزم.

 

چاره ای جز اسارت نداشتم ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٩ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

به نام انکه افتاب مهرش در استان قلبم هرگز غروب

 

 

 نخواهد کرد.

 

 

 

 

نمی‌دانم چه حکمتی بود که از میانِ تمام فرشتگان،

 

 تو عاشق ابلیس شدی و من عزرائیل

 

 من می‌سوزانمت, ولی تو جانم را  می‌گیری!

 

تو را آتش می‌زنم اما خودم

 

می سوزم.

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٩ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

به توکه معنای احساس به تو که عزیزترینی

به توکه عشق رو نباختی یه ستاره رو زمینی

از قدیما گفتی بودی عاشقی مرزه گناهه

هر کی مرزه عشق رو رد کرد زندگیش دیگه تباهه

تو میگی که من تباهم تو میگی پراز گناهم

مرزه عشق رو میشکنم تا بشکنه قلبِ سیاهم

حالا من مرزو شکستم

قلبه سنگیت توی دستم

میچکه قطره ی اشکم

پس هنوزم زنده هستم

به زلالی صداقت به صداقتِ رفاقت

دوری عزیزترینمو دلِ من نداره طاقت

بدون از رو سادگیم بود

اگه من مرزو شکستم

اما تا آخر دنیا همیشه عاشقت هستم

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٩ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

X

یک دست گل نرگس یک دست کودکی در آغوش فقط همین !........


Home
Email
Bahar20

Archives

بهمن ۸٧

آبان ۸٧

مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


Categories

عجایب(۳)
کار اینترنتی(٢)
دیدنیها(۱)
تنهایی(۱)
دلتنگی(۱)
غریبه(۱)
عکسهای دیدنی(۱)
کسب درآمد اینترنتی(۱)
پولدار شدن(۱)
شغل پر درآمد(۱)
کلاه بردار اینترنتی(۱)
گول نخورید(۱)
کانون بنیاد پارسیان(۱)
دیدنیهای روز(۱)
شگفت انگیزها(۱)
اسب گرفتار(۱)
اسب و درخت(۱)
چاق ترین(۱)
مرد چاق(۱)
مرد غول هیکل(۱)
روش آزار پسرها(۱)
دوست پسر آزاری(۱)
ضایع کردن پسرها(۱)
خنده و شوخی(۱)
یک گل کفن من(۱)

Authors

نرگس


Links

خر در چمن
ویژه نامه بازیهای یورو 2008
همیشه تنهای زمین
اخبار فوتبال ایران و جهان
اتشکده شب
پرویز
راز
جدید ترین مطالب و بهترین عکسها
2000 بازی موبایل
کلوپ هواداران سپاهان
سهیل
بهترین کد های موزیک برای وبلاگ
طـــراح قـــالــب
** احساسی ترین نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
منبع کد آهنگ برای وبلاگ
منبع کد موزیک برای وبلاگ

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

قالب های بهاربیست


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه



فالنامه

FreeCod Fall Hafez



Design by : Bahar20




href="http://cur.sub.ir">انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس