چرا نمی آیی ؟...

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است، نکند دل دیگری او را سیر کرده است؟! خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است, تنها دقایقی چند تأخیر کرده است. گفتم امروز هوا سرد بوده است, شاید موعد قرار تغییر کرده است!؟
خندید به سادگیم آیینه و گفت؛ احساس پاک تو را زنجیر کرده است، گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت خوابی, سال‌ها دیر کرده است... در آیینه به خود نگاه می‌کنم ـ آه! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است! راست گفت آیینه که منتظر نباش, او برای همیشه دیر کرده است....

/ 0 نظر / 5 بازدید